استاد میگفت : "حقیقت ِ یک عمل ، میزان ادراکیست که نسبت بدان داری ." گاهی باخود فکر میکنم چقدر خالی هستیم از عمل . اغلب زندگی ما به بی عملی ِ عادتها سپری میشه. و روزی دفتر زندگیمون رو باز میکنیم و با صفحاتی مواجه میشیم که تهی ست از لحظاتی که با ادراک سپری شده باشن. و اونوقت غرق تحیر میشیم از اینکه چقدر خالی بودیم یک عمر ... دوست دارم باز هم همون کودکی باشم که ماشین اسباب بازیش رو خوووب میفهمید ... نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۱۰/۰۱ساعت
9:54 توسط هارپوكرات|
برچسب:
نویسنده: آوا حسینپور
ای معنای والایی که "وجود" مرا زندگی میکنی! روزهای زندگی من ، نَفَس های توست در گستره ی بودنت... ای والای دوردستی که فصل فصل زندگی مرا میچشی! این فراز و نشیبهای من ، قدم زدنهای توست در امتداد کوچه های شهر دوردستت ، در فراسوی دریاها ... ای والای نزدیکی که سالهای زندگی مرا قدم میزنی! لذتهای سکرآور و غمهای فرتوت کننده ی زندگی من، پایکوبی رقصهای بی همتای توست در ابدیت جاودانه ات . چگونه بفهمم تو را و حال اینکه من یاخته ای بیش نیستم از بودنی که همه ی بودن مرا در آنی از بودنش میبلعد؟ چگونه دریابمت آنجا که همه ی وسعت دهرم ، همه ی بی انتهای دهرم ، در برابر لحظه ای از تو به زانوی جهل فتاده ... هییییچ نقطه ای در ادراکم آنی از تو را نمیتواند دریابد . هیییییچ کلمه ای از افق نگاهم ، امتداد مهیب تو را تاب ندارد . ای نزدیک ! چقدر از تو دورم ... ای وجود ؛ ای والا ؛ ای غایت ؛ ای حشر ... ای که همه ی هستی ام ، لمحه ای از ساحت زیستن ِ پرشکوهِ توست ؛ چون شب مرا در بر بگیر و چون صبح مرا نفس بکش که صبح و شب های زندگی من ، التهاب هماغوشی توست با زیبایی بی مثالت. ای که مرا هستی ؛ تو بودی که مر
برچسب:
نویسنده: آوا حسینپور